ღღ* عاشقی ممنوع *ღღ
دلم گرفته از این سقف های بی روزن / که عشق میهمان کوچه های بارانیست . . .
لینک دوستان
از اینکه می بینم وبلاگ هایی با نام وبلاگ من در حال ترویج هست بسیار ناراحت میشم 

سالها پیش حدودا بیش از یک هفته برای انتخاب اسم این وبلاگ وقت صرف کردم 

اسمی ک بعد از انتخاب کردنش بارها سرچ کردم تا قبلا کسی این اسم رو استفاده نکرده باشه

اما الان کافیه این اسم رو سرچ کنید تا ببینید چه وضی پیش اومده

از تمام انسان های متقلب و بدون خلاقیت بی زارم 

[ 92/12/16 ] [ 18:26 ] [ تیشتر هستم ]
من از عشق چیزی نمیخوام به جز تو 

ولی از تو هیچ انتظاری ندارم . . .


آآه . . .

[ 92/10/28 ] [ 13:0 ] [ تیشتر هستم ]
دلم تنگ شده

عقده کرده

دلتنگ و عقده ی آدمی که آدم بآشد

آدمی که نیست و هیچ وقت نیامد و نبود 

آدم  مهربان و انسان صفتی که هرگز مرآ ندید

حس نکرد

و نفهمید که  من منتظرش هستم 

دلم تنگ است 

تنگ آدمی که هیچ وقت پیدایش نکردم و پیدایش نشد  . . .

[ 92/07/11 ] [ 16:33 ] [ تیشتر هستم ]
داشتیم شآم میخوردیم ک یهو بحث عوض شد و بوی جونی گرفت

 

انگاری اون وسطآ داشتن منو دست مینداختن. . .


ادامه مطلب
[ 92/03/27 ] [ 2:17 ] [ تیشتر هستم ]

دلت هوس دیگری داشت

نه مهربانی عشق من

دروغـــــ ــگو

[ 92/03/14 ] [ 1:31 ] [ تیشتر هستم ]
 

 

فکر میکنید زبآن ب دندان گرفتن فداکاریست ؟ ایثآر میکنید ؟!

وقتی محرم نیستی دردت دو چندان میشود

مازاد بر آن نگفته ها

ک چرا نباید بدانم ؟!

کافی است بشنوی : بعد خواهم گفت ! شاید زمانی دیگر ! بگذار در دل خودم بماند

رنج میکشی پیر میشوی حتی اگر جوان باشی

محرم گفته اند

رسم هم نفس شدن این نیست

اگر درد تو درد من نباشد  دردم درد میشود

مگر باید فقط ب کسی گفت ک توان حل داشته باشد؟!

نه ... این رسمش نیست

[ 92/03/12 ] [ 12:41 ] [ تیشتر هستم ]
حتی اگر بدترین آدم دنیآ هستی

از صبح فردا ک چشم بآز کردی نباش اونی ک بودی

هیچ وقت دیر نیست

هیچ وقت برای برگشتن از تاریکی دیر نیست

برگرد

نذار هر وقت ب پشت سرت نگاه کردی جز پشیمونی و اشتباه چیزی نبینی

تا هرجا ک بد بودی و بدی کردی دیگه گذشت / تموم شد اونی ک نباید میشد و شد. . .

حر بآش

خودت رو نجات بده 

توبوا الی الله توبا نصوحا

توبه کن / توبه ای بی بازگشت / توبه ای نصوح

[ 92/03/09 ] [ 14:44 ] [ تیشتر هستم ]

من با زندگی ام زمین خوردیم 

بر خاستم

دست و پایم انقدر شکسته بود ک نشد جمعشان کنم

بال و پری ساختم و پرواز کردن آموختم 

سختی کشیده ام

پیری بر رویاهایم نشسته است

تو از منه زمینی آسمان ساخته ای

متهـــــــــــــــ ــــم دل پآکان را شکستن هنر میخواد

درود بر تمام هنرمندان

ب یاد دارم

سادگی هایم را

حرف های شیرینتان را در شعر هایم نوشته ام تا یادم بماند :

 خدایم انسان افرید و خیلی ها گرگ شدند

 

کافر جماعت را چ انتظاریست

بگذار همه ببینند و بدانند ک گرگ صفت بودن احتیاجی ب شاخ و دم ندارد

 

خوش ب حال خودم ک ب خودم سخت گرفتم

خوش ب حال خودم ک خودم را اسیر دنیای شما نکرده ام

 

چشم هایم را شسته ام

دیگر تیرگی ها را نمیبینم روشنی میجویم  

شهر را آذین رجب مآه میکنند

درهای آسمان باز می شود

باید برای خود کاری کنیم

بوی شادی می آید

اما در خانه ای ن چندان دور

صدای اشک های بی صدایی زمزمه میشود

مآه رجب و دل شکستن

خوشـــــآ ب سعادتت بآد . . .

[ 92/02/23 ] [ 1:51 ] [ تیشتر هستم ]

دلم تنگ است

 تنگ جاییس

یک کوچه

یک مدرسه

یک حیاط بزرگ

یک راهروی طولانی

راهرویی ک یک سرش من پشت نیمکت مینشستم و آن سر دیگر راهرو نیمکت تو قرار داشت

فاصله ی بینمان گرچه راهرویی بود ک ما بینش خیلی ها قبطه ی دوستیمان را ب دل میپروراندند

اما فاصله ها عشقمان را نیرو میبخشید

زیر لب زمزمه ای داشتم

پس کی این زنگ تفریح لعنتی میخورد

کی این انتظار ب پایان میرسد

کی من را ب دستهای مهربان تو میرسانند

کی این کلاس لعنتی ب انتها میرسد تا تو را در آغوش بفشارم

نکند

نکند این بین ک کنارت نیستم کسی جایم را در قلبت پر کند

چ ترسی

چ هراس و دلهره ای وجودم را پر کرده است

نکند دستی غیر من را بفشاری

نکند کسی را بیشتر از من دوست بداری

نکند...

دلم تنگ حیاط مدرسه مان است

دلم تنگ حیاطیست ک نگاه خیلی ها دستهای بهم فشرده ی مرا در دستهایت دنبال میکرد...

دستهای چ کسی دستهایم را از دستهایت بیرون کشید ؟!!

شیرینی کدام بوسه  بوسه های مرا از شیرینی انداخت

مرا فراموش کرده ای ؟ هشت سال  عشق مرا ب کدامین علاقه فروخته ای؟

شعرهایم را فراموش کرده ای ؟!

خواهم سوزاند ... بیت هایی ک نام تو را می ستاید

یادم آمد روزی ک ب خاطر دیگری سرم فریاد کشیدی

سرم را پایین انداخته بودم

نفهمیدم چطور خودم را ب کلاسم رسانیدم

یادت هست ؟

دیگر سراغت را نگرفتم

نمازهایم را با دعای مهربانی تو خواندم

سجده هایم را گریه کردم

دفتر آرزوهایم را خوانده ای ؟

خدایا اویی ک رفت خودت بازگردان

بازگردان و راه دوباره رفتنش را ببند...

چهل روزی ک چهل سال برایم گذشت

دستهای دیگری را میگرفتی و مقابل دیدگانم با دیگری خندیدی

هر بار ک اعوشت ب رویش باز شد نابودم کردی...

زنگ تفریح  بغضهایم  را ترکاندم

چشمهایم ب در کلاس خشک میشد ... شاید امروز بیایی

شاید بیایی و نامم را صدا کنی

دلتنگ صدایت میشوم

زودتر بیا و فریادت را از دلم بیرون بکشان

دیگر سرم فریاد نکش

دیگر ب خاطر دیگری مرا نشکان

شکسته ی گناه دیگرانم کرده اید

بیا در آغوشم بکش ... اشکهایم را پاک کن ... دلم را بدست آور

بی گناهی هایم را پایمال نکن

پاکی هایم را نادیده نگیر

آخر مگر تو هم از جنس ادمهای این دیاری ؟!...

دیر آمدی ولی آمدی

یک صدای اشنا از پشت سر ب گوشم رسید

قاصدکی  ک چیده بودم فوت کردم و ب سمت صدا برگشتم

چهره اش غمگینم کرد

همانی بود ک جای مرا گرفته بود

لبخندی زد و گفت نمیخواهی با دوستت حرف بزنی ؟

دلم لرزید

خوشحالیم را پنهان کردم

چه صحبتی ؟

اوتو را میخواهد...

دنیا را ب قلبم آورده بودند

گفت ب کلاست بیایم

دم در منتظرم ایستاده ای

شرم و شادی چهره ات را پر کرده بود

نگاه هایمان دوباره درگیر هم میشد

در آغوشم کشیدی

درخواست بخشش کردی

چقدر بهمان سخت گذشته بود

گفتی ک هیچ کسی چون من در قلبت جای نخواهد داشت

گفتی دست های این و آن گرمی دستهای مرا ندارد

نمیدانم چطور آن روز ب خانه آمدم

دویدم یا لی لی کنان مسیرم را پشت سر گذاشتم

اما این دلخوشی چ زود ب پایان رسید

چ زود خنده هایم را اشک کردی

چ زود مهربانی هایم را خاک کردی

فاتحه اش راخوانده ای ؟!...

این بار فریاد نکشیدی

صادقانه حرفت را زدی

باشد

باز هم دیگری خطا کرده بود؟ من باید تقاص پس میدادم  :)

میدانم میدانم

من باید تاوان پس بدهم

مرا ب بودن دیگری میخواستی ؟

دیگری ک نیست من هم نباشم ؟!

حرفی نیست بامرام

ب پس دادن تقاص بدی دیگران خو گرفته ام

ب شکستن عادت دارم

هرکس دلتان را شکست دل من را شکستید

آخر دل من ک دل نیست

جان ندارد

عشق نمیفهمد

احساس و مهربانی چ میفهمد

خدایا

خداوندا

شکسته ی گناه دیگرانم کرده اند

شکستگی هایم را مرحم باش

آخر من قدرت شکستن ندارم...



" باران طلایی "

14 مهر سال 1391 *3 بامداد


[ 91/07/14 ] [ 2:53 ] [ تیشتر هستم ]

نمیدانم این چندمین نامه ایست ک برایت مینویسم

و نمیدانم کی آن را خواهی خواند

این روزها

دلم پر از خالی هاییست ک نمیدانم با چ و ک پرش کنم

دو راهی های زندگی ام صد راهه می شوند

انگار هیپنوتیزمم کرده اند

دلم هزاران چیز در تضاد هم را میخواهد

میخواهم شیطان وجودم را خفه کنم

اما گاه گاهی سر از قبر وجودم بیرون میکند

نمیدانم

از این همه کشمکش و مشغولیت های ذهنی ب سطوح آمده ام

آخر من هم آدمیزادم

تنها کمـــــــــــــــــــــی احساساتی تر

از خودم فرار میکنم

از رویاهایم

احساس میکنم تبدیل ب یک موجود پست خیانتکار شده ام

جلوی خودم می ایستم

با خودم بارها و بارها می جنگم

خودم را میسازم

ولی با یک طوفان جز جز وجودم ب لرزه در می اید

اعصابم را میگویم ک تازگی ها استرس وار وجود مرا می بلعد

گاهی زیاد

حس گنهکاری میکنم

حس کافری را دارم ک در سلول انفرادی خود ب انتظار برده شدن ب سمت چوبه ی دار است

گناهم چیست ؟

نمیدانم

ولی اگر دوست داشتن گناه است من تمامی عمرم را گناه کرده ام

احساس بدی دارم

روزی آرزو میکردم پرنسسی باشم ک ده ها شیفته و جان سپار دارد

مثل خیلی از دخترهای دیگر

شاید مثل تو

نمیخواهم مثل ماخیلی ها باشی

دخترم

راهی ک من رفته ام را تو دیگر نرو

دخترم آرزو کردن / آرزو داشتن زیباترین قسمت وجودی هر انسانیست

از تو میخواهم وجود مهربانت را پر از رمان های طولانی عاشقانه نکن

رمان ها داستان های عاشقانه ی خیالی هستند ک یا انتهای شیرینی دارند ک باعث میشوند خودت را قهرمان داستان بدانی و فراموش کنی ک زندگی تو هرگز مطابق انسان دیگری نخواهد بود

و یا تلخ ب پایان میرسند ک تو را مایوس و دل شکسته میکنند

من آرزوهای زیادی داشتم اما

امروز میفهمم ک چ آرزوهای پوشالی و سبک سرانه ای را  می پرورانده ام

دخترم نگو ک با من و امثال من فرق داری

نگو من جور دیگری فکر میکنم

نگو فرق دارد نگو استثتایی است

من استثناهای زیادی را دیده ام فرق میکندهای خیلی خیلی زیادی را

ناشکری چ چیز بدیست

وقتی آرزوهایت را ب زور از خالق میستانی

آنگاه است ک خواهی دانست چ اشتباهی مرتکب شده ای

روزی ده بار وضعیت ثابقت را خواستار میشوی

و آرزو خواهی کرد یک فرصت دیگر داشته باشی تا گذشته هایت را با آرزوهایی بهتر پر کنی

آرزوهایی ک براورده شدنشان قلبت را تکه تکه نکنند

دوست داشته شدن زیباست

اما ...

یک معشوق و چندین دل سپرده افتضاحی بیش نیست

مهربانم

امروز تو گذشته ی مرا میگذرانی

هرگز ب رویا های عاشقانه محور دل نسپار

هرگز از خودت یک پری افسانه ای نساز

پری بودن تلخ تر از نبودن است... گاهی

انسان باش

آدمیزاد زندگی کن

مهربانی و بخشش بیاموز

آرزوهای بزرگ داشته باش

آرزوهایت را با توهمات و داستان های کودکانه پیوند نزن

اطمینان داشته باش

ن ب موجودات آدم نامی ک انسان می نمایند

ب خالقی ک تو را با این اوصاف ب بزرگی و آرامشی مطلق خواهد رسانید

پری باش و اما پری بودنت را صرف خوبی کن نه معشوقگی

دخترم

هرگز نگذار درگیر قصه های عاشقانه ات کنند

هرگز نگذار وقت و زمانت ب دل مشغولی و افکار عاشقانه ای استرس زا ب هرج و مرج گرفته شود

دخترم

بسیار مراقب آرزوهایت باش

مبادا

آرزویی کنی

ک بعد ها پشیمانی از برآورده شدنش گریبان گیرت گردد ...

دخترم

مهربان

مراقب آرزوها و احساساتت باش...



" باران طلایی "

از سری نامه هایی ب دخترم مهربان 

مهر ماه سال 1391

[ 91/07/08 ] [ 20:18 ] [ تیشتر هستم ]
درباره وبلاگ

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو بآ ما کردی . . .
امکانات وب