ღღ* عاشقی ممنوع *ღღ
دلم گرفته از این سقف های بی روزن / که عشق میهمان کوچه های بارانیست . . .
لینک دوستان
وقتی به گذشته های دردناکی که مثل خیلی ها من هم داشتم فکر میکنم

میبینم ضرر نکردم

همیشه آزرده بودم که خدآ رهام کرد، خواسته هامو اجابت نکرد،صدامو نشنید ...

امآ من اغلب سرش منت گذاشتم و بهش گفتم من مثل بقیه ی بنده هات عطاتو به لقات نمی بخشم و قیدت رو نمیزنم

بیشتر از قبل بندگیت رو میکنم

کآری میکنم که از بی معرفتی هایی که در حقم کردی شرمسار بشی

به خیال خودم خواستم تو رو شرمنده کنم

اما این روزا هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر خجالت زدت میشم

درست لحظه هایی که کم می آوردم و دوبآره اظهار بندگی کردم ،محکم تر دستم رو گرفتی

دور و برم پره از آدمایی که با طناب احساساتشون به چاه افتادن

اما منی که به احساساتی بودن شهره هستم توی سخت ترین شرایط شکسته نشدم ، از روی لبه ی چاقو سالم عبور کردم، تا آخرین تیغه ی پرتگآه پیش رفتم و آخرین لحظه برگشتم

خدآیا این تو بودی که بارها و بارها جلوی‌حماقت های من قد علم کردی و دست و پای احساساتی من رو بستی

این تو بودی‌که وقتی دیدی بندت دلش شکسته اما از تو نکنده نزاشتی زندگیش رو ببازه

خدآوندا منو شرمنده ی خوبی هات کردی

خوبی هایی که چشم من نامردی تفسیرشون میکرد

امروز فهمیدم که انقدرآ بران ارزشمند هستم که صدامو بشنوی

انقدر برات عزیز هستم که اگر خواسته ای به صلاحم باشه برآوردش کنی

دیگه از نرسیدن و ناکامی و... نمیترسم

شکایت نمیکنم

خدآیآ امروز بهت ایمان آوردم 

امروز که بیست و دو سال از عمرم گذشته....

کاش زود تر فهمیده بودم

خدآیا دیگه 

[ 93/08/20 ] [ 23:35 ] [ تیشتر هستم ]
از اینکه می بینم وبلاگ هایی با نام وبلاگ من در حال ترویج هست بسیار ناراحت میشم 

سالها پیش حدودا بیش از یک هفته برای انتخاب اسم این وبلاگ وقت صرف کردم 

اسمی ک بعد از انتخاب کردنش بارها سرچ کردم تا قبلا کسی این اسم رو استفاده نکرده باشه

اما الان کافیه این اسم رو سرچ کنید تا ببینید چه وضی پیش اومده

از تمام انسان های متقلب و بدون خلاقیت بی زارم 

[ 92/12/16 ] [ 18:26 ] [ تیشتر هستم ]
من از عشق چیزی نمیخوام به جز تو 

ولی از تو هیچ انتظاری ندارم . . .


آآه . . .

[ 92/10/28 ] [ 13:0 ] [ تیشتر هستم ]
دلم تنگ شده

عقده کرده

دلتنگ و عقده ی آدمی که آدم بآشد

آدمی که نیست و هیچ وقت نیامد و نبود 

آدم  مهربان و انسان صفتی که هرگز مرآ ندید

حس نکرد

و نفهمید که  من منتظرش هستم 

دلم تنگ است 

تنگ آدمی که هیچ وقت پیدایش نکردم و پیدایش نشد  . . .

[ 92/07/11 ] [ 16:33 ] [ تیشتر هستم ]
داشتیم شآم میخوردیم ک یهو بحث عوض شد و بوی جونی گرفت

 

انگاری اون وسطآ داشتن منو دست مینداختن. . .


ادامه مطلب
[ 92/03/27 ] [ 2:17 ] [ تیشتر هستم ]

دلت هوس دیگری داشت

نه مهربانی عشق من

دروغـــــ ــگو

[ 92/03/14 ] [ 1:31 ] [ تیشتر هستم ]
 

 

فکر میکنید زبآن ب دندان گرفتن فداکاریست ؟ ایثآر میکنید ؟!

وقتی محرم نیستی دردت دو چندان میشود

مازاد بر آن نگفته ها

ک چرا نباید بدانم ؟!

کافی است بشنوی : بعد خواهم گفت ! شاید زمانی دیگر ! بگذار در دل خودم بماند

رنج میکشی پیر میشوی حتی اگر جوان باشی

محرم گفته اند

رسم هم نفس شدن این نیست

اگر درد تو درد من نباشد  دردم درد میشود

مگر باید فقط ب کسی گفت ک توان حل داشته باشد؟!

نه ... این رسمش نیست

[ 92/03/12 ] [ 12:41 ] [ تیشتر هستم ]
حتی اگر بدترین آدم دنیآ هستی

از صبح فردا ک چشم بآز کردی نباش اونی ک بودی

هیچ وقت دیر نیست

هیچ وقت برای برگشتن از تاریکی دیر نیست

برگرد

نذار هر وقت ب پشت سرت نگاه کردی جز پشیمونی و اشتباه چیزی نبینی

تا هرجا ک بد بودی و بدی کردی دیگه گذشت / تموم شد اونی ک نباید میشد و شد. . .

حر بآش

خودت رو نجات بده 

توبوا الی الله توبا نصوحا

توبه کن / توبه ای بی بازگشت / توبه ای نصوح

[ 92/03/09 ] [ 14:44 ] [ تیشتر هستم ]

من با زندگی ام زمین خوردیم 

بر خاستم

دست و پایم انقدر شکسته بود ک نشد جمعشان کنم

بال و پری ساختم و پرواز کردن آموختم 

سختی کشیده ام

پیری بر رویاهایم نشسته است

تو از منه زمینی آسمان ساخته ای

متهـــــــــــــــ ــــم دل پآکان را شکستن هنر میخواد

درود بر تمام هنرمندان

ب یاد دارم

سادگی هایم را

حرف های شیرینتان را در شعر هایم نوشته ام تا یادم بماند :

 خدایم انسان افرید و خیلی ها گرگ شدند

 

کافر جماعت را چ انتظاریست

بگذار همه ببینند و بدانند ک گرگ صفت بودن احتیاجی ب شاخ و دم ندارد

 

خوش ب حال خودم ک ب خودم سخت گرفتم

خوش ب حال خودم ک خودم را اسیر دنیای شما نکرده ام

 

چشم هایم را شسته ام

دیگر تیرگی ها را نمیبینم روشنی میجویم  

شهر را آذین رجب مآه میکنند

درهای آسمان باز می شود

باید برای خود کاری کنیم

بوی شادی می آید

اما در خانه ای ن چندان دور

صدای اشک های بی صدایی زمزمه میشود

مآه رجب و دل شکستن

خوشـــــآ ب سعادتت بآد . . .

[ 92/02/23 ] [ 1:51 ] [ تیشتر هستم ]

دلم تنگ است

 تنگ جاییس

یک کوچه

یک مدرسه

یک حیاط بزرگ

یک راهروی طولانی

راهرویی ک یک سرش من پشت نیمکت مینشستم و آن سر دیگر راهرو نیمکت تو قرار داشت

فاصله ی بینمان گرچه راهرویی بود ک ما بینش خیلی ها قبطه ی دوستیمان را ب دل میپروراندند

اما فاصله ها عشقمان را نیرو میبخشید

زیر لب زمزمه ای داشتم

پس کی این زنگ تفریح لعنتی میخورد

کی این انتظار ب پایان میرسد

کی من را ب دستهای مهربان تو میرسانند

کی این کلاس لعنتی ب انتها میرسد تا تو را در آغوش بفشارم

نکند

نکند این بین ک کنارت نیستم کسی جایم را در قلبت پر کند

چ ترسی

چ هراس و دلهره ای وجودم را پر کرده است

نکند دستی غیر من را بفشاری

نکند کسی را بیشتر از من دوست بداری

نکند...

دلم تنگ حیاط مدرسه مان است

دلم تنگ حیاطیست ک نگاه خیلی ها دستهای بهم فشرده ی مرا در دستهایت دنبال میکرد...

دستهای چ کسی دستهایم را از دستهایت بیرون کشید ؟!!

شیرینی کدام بوسه  بوسه های مرا از شیرینی انداخت

مرا فراموش کرده ای ؟ هشت سال  عشق مرا ب کدامین علاقه فروخته ای؟

شعرهایم را فراموش کرده ای ؟!

خواهم سوزاند ... بیت هایی ک نام تو را می ستاید

یادم آمد روزی ک ب خاطر دیگری سرم فریاد کشیدی

سرم را پایین انداخته بودم

نفهمیدم چطور خودم را ب کلاسم رسانیدم

یادت هست ؟

دیگر سراغت را نگرفتم

نمازهایم را با دعای مهربانی تو خواندم

سجده هایم را گریه کردم

دفتر آرزوهایم را خوانده ای ؟

خدایا اویی ک رفت خودت بازگردان

بازگردان و راه دوباره رفتنش را ببند...

چهل روزی ک چهل سال برایم گذشت

دستهای دیگری را میگرفتی و مقابل دیدگانم با دیگری خندیدی

هر بار ک اعوشت ب رویش باز شد نابودم کردی...

زنگ تفریح  بغضهایم  را ترکاندم

چشمهایم ب در کلاس خشک میشد ... شاید امروز بیایی

شاید بیایی و نامم را صدا کنی

دلتنگ صدایت میشوم

زودتر بیا و فریادت را از دلم بیرون بکشان

دیگر سرم فریاد نکش

دیگر ب خاطر دیگری مرا نشکان

شکسته ی گناه دیگرانم کرده اید

بیا در آغوشم بکش ... اشکهایم را پاک کن ... دلم را بدست آور

بی گناهی هایم را پایمال نکن

پاکی هایم را نادیده نگیر

آخر مگر تو هم از جنس ادمهای این دیاری ؟!...

دیر آمدی ولی آمدی

یک صدای اشنا از پشت سر ب گوشم رسید

قاصدکی  ک چیده بودم فوت کردم و ب سمت صدا برگشتم

چهره اش غمگینم کرد

همانی بود ک جای مرا گرفته بود

لبخندی زد و گفت نمیخواهی با دوستت حرف بزنی ؟

دلم لرزید

خوشحالیم را پنهان کردم

چه صحبتی ؟

اوتو را میخواهد...

دنیا را ب قلبم آورده بودند

گفت ب کلاست بیایم

دم در منتظرم ایستاده ای

شرم و شادی چهره ات را پر کرده بود

نگاه هایمان دوباره درگیر هم میشد

در آغوشم کشیدی

درخواست بخشش کردی

چقدر بهمان سخت گذشته بود

گفتی ک هیچ کسی چون من در قلبت جای نخواهد داشت

گفتی دست های این و آن گرمی دستهای مرا ندارد

نمیدانم چطور آن روز ب خانه آمدم

دویدم یا لی لی کنان مسیرم را پشت سر گذاشتم

اما این دلخوشی چ زود ب پایان رسید

چ زود خنده هایم را اشک کردی

چ زود مهربانی هایم را خاک کردی

فاتحه اش راخوانده ای ؟!...

این بار فریاد نکشیدی

صادقانه حرفت را زدی

باشد

باز هم دیگری خطا کرده بود؟ من باید تقاص پس میدادم  :)

میدانم میدانم

من باید تاوان پس بدهم

مرا ب بودن دیگری میخواستی ؟

دیگری ک نیست من هم نباشم ؟!

حرفی نیست بامرام

ب پس دادن تقاص بدی دیگران خو گرفته ام

ب شکستن عادت دارم

هرکس دلتان را شکست دل من را شکستید

آخر دل من ک دل نیست

جان ندارد

عشق نمیفهمد

احساس و مهربانی چ میفهمد

خدایا

خداوندا

شکسته ی گناه دیگرانم کرده اند

شکستگی هایم را مرحم باش

آخر من قدرت شکستن ندارم...



" باران طلایی "

14 مهر سال 1391 *3 بامداد


[ 91/07/14 ] [ 2:53 ] [ تیشتر هستم ]

نمیدانم این چندمین نامه ایست ک برایت مینویسم

و نمیدانم کی آن را خواهی خواند

این روزها

دلم پر از خالی هاییست ک نمیدانم با چ و ک پرش کنم

دو راهی های زندگی ام صد راهه می شوند

انگار هیپنوتیزمم کرده اند

دلم هزاران چیز در تضاد هم را میخواهد

میخواهم شیطان وجودم را خفه کنم

اما گاه گاهی سر از قبر وجودم بیرون میکند

نمیدانم

از این همه کشمکش و مشغولیت های ذهنی ب سطوح آمده ام

آخر من هم آدمیزادم

تنها کمـــــــــــــــــــــی احساساتی تر

از خودم فرار میکنم

از رویاهایم

احساس میکنم تبدیل ب یک موجود پست خیانتکار شده ام

جلوی خودم می ایستم

با خودم بارها و بارها می جنگم

خودم را میسازم

ولی با یک طوفان جز جز وجودم ب لرزه در می اید

اعصابم را میگویم ک تازگی ها استرس وار وجود مرا می بلعد

گاهی زیاد

حس گنهکاری میکنم

حس کافری را دارم ک در سلول انفرادی خود ب انتظار برده شدن ب سمت چوبه ی دار است

گناهم چیست ؟

نمیدانم

ولی اگر دوست داشتن گناه است من تمامی عمرم را گناه کرده ام

احساس بدی دارم

روزی آرزو میکردم پرنسسی باشم ک ده ها شیفته و جان سپار دارد

مثل خیلی از دخترهای دیگر

شاید مثل تو

نمیخواهم مثل ماخیلی ها باشی

دخترم

راهی ک من رفته ام را تو دیگر نرو

دخترم آرزو کردن / آرزو داشتن زیباترین قسمت وجودی هر انسانیست

از تو میخواهم وجود مهربانت را پر از رمان های طولانی عاشقانه نکن

رمان ها داستان های عاشقانه ی خیالی هستند ک یا انتهای شیرینی دارند ک باعث میشوند خودت را قهرمان داستان بدانی و فراموش کنی ک زندگی تو هرگز مطابق انسان دیگری نخواهد بود

و یا تلخ ب پایان میرسند ک تو را مایوس و دل شکسته میکنند

من آرزوهای زیادی داشتم اما

امروز میفهمم ک چ آرزوهای پوشالی و سبک سرانه ای را  می پرورانده ام

دخترم نگو ک با من و امثال من فرق داری

نگو من جور دیگری فکر میکنم

نگو فرق دارد نگو استثتایی است

من استثناهای زیادی را دیده ام فرق میکندهای خیلی خیلی زیادی را

ناشکری چ چیز بدیست

وقتی آرزوهایت را ب زور از خالق میستانی

آنگاه است ک خواهی دانست چ اشتباهی مرتکب شده ای

روزی ده بار وضعیت ثابقت را خواستار میشوی

و آرزو خواهی کرد یک فرصت دیگر داشته باشی تا گذشته هایت را با آرزوهایی بهتر پر کنی

آرزوهایی ک براورده شدنشان قلبت را تکه تکه نکنند

دوست داشته شدن زیباست

اما ...

یک معشوق و چندین دل سپرده افتضاحی بیش نیست

مهربانم

امروز تو گذشته ی مرا میگذرانی

هرگز ب رویا های عاشقانه محور دل نسپار

هرگز از خودت یک پری افسانه ای نساز

پری بودن تلخ تر از نبودن است... گاهی

انسان باش

آدمیزاد زندگی کن

مهربانی و بخشش بیاموز

آرزوهای بزرگ داشته باش

آرزوهایت را با توهمات و داستان های کودکانه پیوند نزن

اطمینان داشته باش

ن ب موجودات آدم نامی ک انسان می نمایند

ب خالقی ک تو را با این اوصاف ب بزرگی و آرامشی مطلق خواهد رسانید

پری باش و اما پری بودنت را صرف خوبی کن نه معشوقگی

دخترم

هرگز نگذار درگیر قصه های عاشقانه ات کنند

هرگز نگذار وقت و زمانت ب دل مشغولی و افکار عاشقانه ای استرس زا ب هرج و مرج گرفته شود

دخترم

بسیار مراقب آرزوهایت باش

مبادا

آرزویی کنی

ک بعد ها پشیمانی از برآورده شدنش گریبان گیرت گردد ...

دخترم

مهربان

مراقب آرزوها و احساساتت باش...



" باران طلایی "

از سری نامه هایی ب دخترم مهربان 

مهر ماه سال 1391

[ 91/07/08 ] [ 20:18 ] [ تیشتر هستم ]

یک زن مسلمان  و مومن باید بپذیرد که :

طبق آیه 3 سوره ی نسا شوهرش حق دارد 4 همسر داشته باشد

طبق آیه ی 34 سوره ی نسا شوهرش حق دارد در صورت نافرمانی او را کتک بزند

طبق ایه ی 34 نسا ارزش یک زن از مرد کمتر است و یک مرد چون خرجی میدهد مالک وی محسوب میشود

طبق آیه ی 24 سوره ی نسا می توان در جنگ ب عنوان یک کالا از زن استفاده کرد

طبق آیه 11 سوره ی نسا ارث نیمه به زنان میرسید

طبق آیه 223 سوره ی بقره زن کشتزار مرد لقب دارد  ک هر زمان به سلیقه و علاقه ی خود در این زمین کشت و زراعت کند

______

مطالبی ک در متن بالا خوندید یک سری اطلاعاتی هستند ک با یک آرایش غلط ب طوری ک خواننده برداشتی نادرست ازشون داشته باشه چیدمان شدن

خیلی از خانوم ها و حتی آقایونی ک مدافع حقوق زن هستند  با دیدن و خوندن متن های این چنینی از دین و خدا روی گردان میشن همین طور ک تا الان خیلی ها شدن...


حالا من میخوام  اصل این آیه ها رو با تفسیر درستشون بازگو کنم


طبق آیه 3 سوره ی نسا :

یک مرد میتواند تا 4 زن اختیار کند در صورتی ک بتواند عدالت را برقرار سازد

یکی از معانی عدالت رضایت و خوشنودی هست

پس تا زمانی ک همسر اول مرد رضایتمندی خود را از اختیار کردن زنان دیگر اعلام نکند  مرد قدرت اختیار زنان دیگری را نخواهد  داشت

این رضایتمندی در اعراب ب صورت سنت و عادت وجود دارد و اختیار کردن زنان متعدد برای زن اول و به ترتیب دوم و سوم یک امر کاملا عادی تلقی میشود

اما در کشور ایران اکثریت بانوان به اختیار کردن همسر دوم برای شوهر خود رضایت ندارند و این یعنی نقض کردن عدالت ...

و در صورتی ک ب همسر اول نا عدالتی تحمیل شود  :

در ادامه ی آیه به ثبت رسیده است ک مرد باید مهریه زن را به طور تمام و کمال بپردازد و او را از همسری خویش خارج سازد


طبق آیه ی 34 سوره ی نسا

اگر فردی ( جنسیت ذکر نشده است ) از راه درست خارج شده و ستم کاری پیشه کرد خداوند او را ب آتش دوزخ خواهد افکند

در این آیه هیچ نشانه ای از مورد  ضرب و شتم قرار دادن زنان یا ارزشمندی یک جنس ب جنس دیگر به چشم نمیخورد

همچنین یک مرد در هیچ شرایطی مالکیت یک زن دارای عقل سالم را نخواهد داشت

خرجی دادن و تامین معاش و فراهم ساختن رفاه زنان از وظایف مردان ب حساب می اید

زن از کوچکترین مسولیتی از جمله امورات و کارهای خانه  مبرا می باشد

و وظیفه ای ب جز به دنیا اوردن اولاد بر دوش ندارد

حتی شیر دادن ب نوزاد از الطاف مادری ی زن به حساب می اید و جز وظایف او نیست

یعنی خود داری کردن یک زن از اینکار هیچ منعی برای او در پی ندارد


طبق آیه ی 24 سوره ی نسا:


زنان را از میراث محروم نکنید مگر در صورت فاحشه بودن یک زن

غنیمت ؟! ؟!


طبق آیه 11 سوره ی نسا:


در این ایه سخن از  ستم نکردن ب یتیمان ب میان اورده شده است

و نخوردن اموال یتیم

نشانه ای از  موضوع ارث ب چشم نمیخورد

اما در این مورد ک ارث  زن یک دوم مرد است میتوان این موضوع را عنوان کرد

ک مرد مسئول خانواده است و در واقع بار هزینه های یک زندگی اعم از همسر و فرزندان ب دوش او خواهد بود

در صورتی ک زن غیر از انکه تمامی ارثش حق مسلم خود او محسوب شده و شوهرش هیچگونه حقی نسبت به ان نخواهد داشت

در آمد یک زن شاغل منحصرا برای اوست و وظیفه ای  برای امرار معاش ندارد


طبق آیه 223 سوره ی بقره:


و زنان همچون کشتزاری هستند و شما انگاه ک علاقمند باشید میتوانید در ان زراعت کنید و بترسید از خداوند ک او را ملاقات خواهید کرد

توصیف زن ب کشتزار و مزرعه ی زراعی برای نشان دادن عظمت و بهای یک زن

حاصل خیز و حیاتی بودن وجود یک زن برای بقای یک مرد

هشدار دادن خداوند ب مرد برای رفتار با زن

و و جود دنیای آخرت ...


خواهش میکنم هیچ وقت با دیدن دو تا حرف الکی ک کنارش یک شماره ایه چسبیده به خدا شک نکنید :)


[ 91/06/17 ] [ 22:11 ] [ تیشتر هستم ]
یعقوب خدا را به کشتی دعوت کرده است

شب تا به صبح با خدا کشتی میگیرند

سپیده دم که میرسد

خدا باید برود

برود و به کارهای روزانه ای که با بنده هایش دارد رسیدگی کند

در حالی که هنوز هیچ یک بر دیگری پیروز نشده و این کشتی مغلوبی ندارد

یعقوب میگوید حق رفتن نداری مگر آنکه :

در حقم دعای خیری کنی

خدا لبخندی به زیرکی یعقوب میزند

یعقوب دیگر نای برخواستنش نیست

خدا دعای خیرش را نثار نیروی شکست ناپذیره یعقوب میگرداند

یعقوب تا توان داشت کشتی گرفت

انقدر زمین خورد و زمین زد که خدا راضی شد و دانست یعقوب سربلنده تمام پستی و بلندی هاست

و این گونه دعای خیر و آرامشش را نصیب قلب یعقوب گرداند


الیاس پشیمان شده است

من هم پشیمانم

هر روز که میگذرد

بیشتر از پیش به کوچکی خود معتقد میشوم

خدا را ترک نکرده ام

اما روزگاری کافری گذیده ام

دوست داشتن غیر . غیر از محبوب اسمانی کفریست نابخشودنی

خدا هم مرا به زمین زده است

شاید گوش مالی ام داده است

اما از نوعی سخت همچون الیاس...

من هم مثل یعقوب سربلند کشتی گرفتن هایم شده ام اما الیاس چه.....

الیاس هم باید بلند میشد

خدای  را ترک گفتن و سقوطی بی انتها...

شب ها به ناله و اشک میگذرد

خدا را صدا میکند

اما خدا دیگر جواب الیاس را نمیدهد

نمی دهد تا انکه روز بخشایش طلوع میکند

الیاس همچون روزهایی که پشت سر گذارده روی به آسمان میکند

خداوندا امروز روز بخشندگیست

خداوندا تو مرا به خاطره ناشکیبایی ها و ناشکری هایم ببخش

و من تو را به خاطر گرفتن چیزهایی که دوست میداشتم می بخشم 


همین موقع است که صدای فرشته دوباره به گوش الیاس میرسد :

خداوند نوید بخشیده شدنت را برایت آورده است

الیاس می پرسید:

آیا خداوند هنوز از من دلگیر و غمگین است ؟

فرشته پاسخ میدهد:

آیا اگر استادی حین آموزش فنون رزمی از شاگرد خود ضربه ای بخورد دلیگیر میشود ؟

یا اگر شاگرد ضربه ی  استادی را تحمل کند غمگین خواهد گشت ؟

نه چون این ضربه ها مقدمات رشد کردن و قدرت یافتن است

اما الیاس

یادت بماند

هرگز خطایی را به دوبار مرتکب نشوی

الیاس که قلبش آرام گشته

لبخندی میزند و پاسخ میدهد:

هـــــــــــــــرگز فــــــــــــــراموش نـــــــــــــــــــخواهم کرد

[ 91/06/02 ] [ 22:26 ] [ تیشتر هستم ]

اول از همه عیدتون مبارک باشه  و نماز روزه هاتون قبول :)

_________________


سلام رفیق

سلام هم نفس

چه خبر ؟ کم پیدا شده ای !

تو خود بهتر میدانی که روی دیدنت را ندارم؛شرمسار مهربانی هایت هستم ؛ مهربانی های پایمال شده ات...

رفیق آینه نشینِ من, الیاس را بخاطر داری؟

الیاس از خدا روی برگردانده بود , شاید او هم مثل خیلی های دیگر باید از چرخه ی سربلند شدن خارج میشد

الیاس پرخاشگرانه فریاد برآورد : خدایا !دیگر به سراغ الیاس نیا

و فرشته ات را به سویم نفرست

بخاطر تو از هر انچه دل بدان بسته بودم گذشتم

بخاطر تو وطن و کاشانه ام , حتی خانواده ام را به دیار غربت ترک گفتم

سختی ها به جان خریدم و تلخی ها به یادت نوش کردم

تا تو از فرستاده ات خشنود باشی

اما اکنون تو جواب هیچ یک از محبتهایم را که نداده ای , هیچ ... دختری که به من  دل بسته بود  و من  نیز دلداده اش بودم , به دردناک ترین شکل از من گرفتی

خدایا الیاس را فراموش کن

ناگاه صدایی از نزدیکی گوش های الیاس گذشت :

قبول  تو دیگر مرا نخواهی دید, و هرگز صدایم را نخواهی شنید

بدرود الیاس...


نگاهی به آینه می اندازم

من و صبر من تا چه اندازه میتواند از الیاس فراتر باشد

روسری سپید رنگم را به سر میکنم  , این روسری گرد و خاک کعبه را با گیسوانم پیوند میدهد

عطرش را دوست دارم , بویش را میدهد

من دوستانی دارم که خدا را به خاطر ظلم و دیگران , بدی این و آن, خورده شدن حق مظلومان یا پاسخ ندادن به آرزوهایشان کنار گذاشته اند

آیا تا به حال شده است دلت از جایی پر باشد و بر سر دیگری پری هایت را خالی کرده باشی؟

شده است از عشقت  خیانت دیده باشی و بخاطر جراحتی که برداشته ای دیگری را به عشقت خوانده باشی و همان بلا را برای انتقام  از دیگری از یک بی گناه گرفته باشی ؟!!

اگر آری

تـــــــف به پلیدی و حیوانیتت

تف به گرگی که لباس آهو به تن میکند , خوش زبانی و انسانیت قرقره میکند  و منتظر لحظه ی مناسب برای ریختن زهرش مینشیند

اگر موفق شد که پاکی را بر زمین ریخته است

اما چه بد لحظه ایست وقتی که مایوس و شکست خورده روزگار نقاب مردانگی از چهره ی شیطان صفتش میکشد

چه تلخ است ریختنه مردانگی یک مرد

و چه شیرین است حتی یک قدم به ازای قلبی پاره پاره شده اما نجابتی حفظ شده به خدا نزدیک شدن ...

مدادم را از لای کتاب برمیدارم باید بدانم الیاس که یک پیامبر است و اینک در سراشیبی زندگی گمراهی گذیده است به کجا خواهد رسید ...

الیاس روز و شب هایش به نا امیدی و نا ایمانی سپری میشود تصمیم میگیرد که به جنگ خدا برود

برای اینکار نیازی به شمشیر و کلاه خود ندارد

تنها کافیست به او نشان دهد هرگز مغلوب بلایایی که او سر زندگی یک دست نابود شده اش می آورد

نخواهد شد

میماند

ایستادگی میکند

تاوان پس میدهد , تاوان گناه های ناکرده اش را

باید بجنگد با تمام چوب هایی که خدا لای چرخ زندگی اش میگذارد

روز و شب به این مقابله میگذرد...

یاد داستان یعقوب می افتد

یعقوب خدا را به یک کشتی دعوت کرده بود



ادامه دارد ...

[ 91/05/28 ] [ 3:50 ] [ تیشتر هستم ]

می گویند اینجا شب است

پنجره های قلبت را که دودی کرده باشی خورشید هم منبع تاریکی میشود

می گویند امید همان ایمان است

زین پس ایمان را امید صدا خواهم زد

اشتباه نکنید

اینجا بهشت نیست

ولی شهریست  که قطعه ای از بهشت نام دارد

بهشتی که مردمانش در افسردگی رکورد دارند

اینجا شهریست که بدکاری بی غیرتی و پستی عده ای دامن گیر عزت تمامی مردمانش شده است

خیابان های منتهی به خانه ی امام از ظهور عیسی تکان نخورده اما جایی که پرنده پر نمیزند چراغ سه زمانه دارد

اینجا بهشت است

شهری که عده ای شکم خود را با خالی کردن جیب مهمان ارباب گنده کرده اند

اینجا خانه ی امام کاخی شده که برای مهمانش جای خواب ندارد

اینجا بهشت است

همسایگان نمک میخوردند و نمک دان شکنی میکنند

اینجا بهشتی است که مردمانش در زمین آقا بذر دورویی و نفاق می پرورانند

دوستان ناروی رفاقتشان را میخوردند

معشوق کاری جز بازی دادن به احساس و زندگی عاشق گردن آویز افتخاری ندارد

اینجا بهشت است

نمک خوردن و نمک دان شکستن ...

محبت نوشیدن و جام باده بر زمین انداختن...

خوبی دیدن و دل شکستن ...

عهد بستن و پیمان شکستن...

شکستن و شکستن و شکستن  مرسوم است ...

ش ک س ت ن نشان مردانگی نامردمان  این بهشت خیالیست

مردم این آب و خاک حرمت سلطان علی ابن موسی الرضا را به بهترین نحو ارج نهاده اند...



* باران طلایی *

خرداد 91


[ 91/04/18 ] [ 14:37 ] [ تیشتر هستم ]

سه چهار ساله توی این وبلاگ برای خودم و دوستام تولد گرفتم

اما امسال به قدری برام این ماه تلخ گذشت که نفهمیدم کی تولدم شد و کی بهم تبریک گفت

حتی کادوهایی که بهم دادن خوشحالم نکرد

خیلی بد اوردم

تولد هر انسانی مهمترین روز زندگیش به حساب میاد

اما خب اینم قسمت ما بود که 20 سالگیمون اینجوری آغاز بشه

خورشید یک خرداد که طلوع کرد افتاب زندگی من خاموش شد

یه مدت بیمارستان و درمانگاه زیر سرم  بودم

کارم به قرص تپش قلب و اعصاب کشید

هنوزم که هنوزه باورم نشده

شب ها با اشک و ناله میخوابم و صبح با یاد ستمی که بهم شد با یاده ضربه ای که خوردم بیدار میشم

روز تولدم 17 خرداد  یکی از بدترین روزهای زندگیم بود

حتی نفهمیدم گناهم چی بود

چه نقصی داشتم که این بلا رو سرم اوردن

شاید نقص من این بود که دلبسته ی کسی شده بودم که حتی دور و بریاش حسابش نمیکردن

و وقتی محبت های منو دید نتونست هضم کنه یک نفر اینطوری بهش  ابراز علاقه کنه

هواشو داشته باشه / کمبود هاشو نبینه و فقط و فقط به اینده فکر کنه

اینده ای که میخواست شونه به شونش باشه کمکش کنه / به خاطرش از همه چیز چشم ببنده

حتی یک بار برتری خودشو به رخش نکشه و برتری رو فقط توی اخلاق و مردونگی ببینه

ولی اون باور نکرده بود که یک نفر پیدا شده که هیچی ازش نمیخواد جز محبتش

نفهمید که خیلی ها در ارزوی بودن با من هستن نفهمید

هیچی نفهمید

از مردونگی و مرد بودن

معرفت داشتن و با مرام بودن  زیاد حرف میزد

اما افسوس که خودش هیچ کدومش رو نداشت

ببخشید داشت اما نه برای منی که بهش محبت کردم برای اونایی که هر چی هم بهشون خوبی کرد باز طلبکارش شدن و باز بهش نارو زدن

بعضی ها لیاقتشون بیشتر از این نیست

بعضی ها عقده هاشون رو سر اونی خالی میکنن که معصوم و بی گناهه

انقدر مردونگی نداشت که با همه ی نداشته هاش پا پیش بزاره و پدر مادرم بندازنش بیرون

حداقل بهم ثابت بشه که مرده  بهم ثابت بشه که به خاطرم از غرورش گذشته

انقدر غرور و مادیات براش ارزش داشت که از همه ی دنیا زده بود تا راهه 100 ساله رو یک شبه بره

ازش چیزی نخواسته بودم ولی اون از خودش همه چیز میخواست

انقدر پیش رفت تا دلیل کارکردن های شبانه روزیش که من بودم از بین رفت و منو قربانی مشکلاتش کرد

فکر کرد فقط خودش مشکل داره و بقیه از باده توی پر قو بزرگ شدن

خودش رو پدر همه غم و غصه ها میدونست و بقیه رو غرق خوشی و رفاه

این مدت انقدر از اینو اون نیش  خوردمو انقدر حقارت نصیبم شد

به خاطر چی ؟!

به خاطر اینکه همیشه از مرد بودنش دفاع میکردم

میدونستم اگه خودش باشه و لباسای تنش با یک دنیا عوضش نمیکنم

جلوی عالم و ادم می ایستم و میگم یا تو یا هیچکسه دیگه

حرفاش از ذهنم پاک نمیشه حرفایی که منو باهاش شیفته ی خودش کرده بود

نمیتونم باور کنم که همش دروغ بود همش از روی هوا و هوس بود

وقتی جویاش شدم و سراغش رو گرفتم برگشت بهم گفت " چی میگی "

من هیچ وقت به یک بی سر و پا نگفتم چی میگی

گستاخی و نامردی تا چه حد...


یک ادم

یک انسان

یک مسلمون

یک مومن

چطور میتونه اینکار رو بکنه

چطور؟

چطور میشه ازت اعتماد و ایمان بخوان

و وقتی همشو بدست اوردی تیکه تیکت کنن

به پیر به پیغمبر دل فقط دل مادر نیس که نباید بشکنه

احترام فقط احترام به پدر نیست که باید نگه داشته بشه

نمیدونم چی برات کم گذاشتم ! معرفت ؟ صداقت ؟ صبر؟  درک ؟احترام ؟ وفا داری؟ چی ؟

بهتر از من واست کجا پیدا میشد  ؟ عاشق تر از من کجا پیدا میکردی ؟

زشت بودم ؟ کج بودم ؟ بی سواد بودم ؟ بی خانواده بودم ؟ بی عفت بودم ؟

به چه قیمتی ؟به چه قیمتی این عشق پاک رو خراب کردی ؟

همه ی مشکلات میگذشت همه ی سختی ها سپری میشد

چرا

چـــــــرا...

چرا گذاشتی کسی که انقدر دوست داشت این روزا رو بگذرونه

چطور تونستی ستم کنی در حق کسی که دوست داشت برات همه کار میکرد

چطور تونستی از دست بدی منی که دیگران توی رویاهاشون هم تصور داشتن من رو نمیتونن بکنن...

چطور؟

آخه تو مردی ؟

از این به بعد هر وقت رفتی حرم امام رضا چشمت که به گنبد افتاد یاد من کن

انقدر رفتم حرم به گنبدش نگاه کردم و از تو گفتم

انقدر اشک ریختم و باهاش درد دل کردم

انقدر شکایتت رو کردم 

نمیدونم چطور دوباره با امام رضا میخوای روبه رو بشی

نمیدونم چطور میتونی بازم به گنبدش نگاه کنی

چطوری میخوای توی صحنش پا بزاری / سرتو بالا بیاری وقتی خودش میدونه دل همسایه ی سینه چاکش رو شکستی /نمیدونم ...

اجرت

پاداشت

با همون آقــــــا

با همون امام رضــــــــــا....

[ 91/03/20 ] [ 11:17 ] [ تیشتر هستم ]



کاشکی بیای بگی همش یه خوابه

یه خواب بد

یه کابوسه سیآهه

کاشکی بیای با دست مهربونت

بهم بگی پاشو دیگه تمومه

کاشکی بیای توی حرم

واسم نماز بخونی

 بهم بگی تو همه آرزومی

بازم بگی غصه ی تو دردمه

دیدن غصه خوردنت مرگمه

کاشکی به من دروغ نگی بی وفا

کاشکی نشی همدم بدبختیام

بازم دوباره غصه رو خواب کنی

پستی و بی مرامی رو پاک کنی

کاشکی که از معرفتم بدونی

مرد بشی مردونگی بدونی

کاشکی نگی دیگه دوست ندارم

کاشکی بگی بدون تو میمیرم

نفهمیدی دلم برات میتپه

به عشق دیدن چشات میزنه

نفهمیدی اشکای من بی تو ریخت

باور نشد رفتن تو

قد خمید

باور نکردم که ازم بریدی

باور نکردم تو همون - - - - ی

کاشکی بدون من دیگه  نتونی

کاشکی که از مردونگی بدونی

کاشکی دوباره عاشقم تو باشی

کاشکی بگی

باران یدونه باشی...

___

چی ازت خواسته بودم غیر از اینکه دوستم داشته باشی

چند ساعت از روز مال من بودی که دلت رو زدم

که شدم احساسات شدید

باور نکردم که به خاطر مشکلاتت به خاطر گذشته و خانوادت

به خاطر علاقه ای که بهت داشتم

ترکم کردی

یادته گفتی میام دستت رو میگیرم و میبرم و به هیچکس کاری ندارم

یادته گفتی برای داشتنت یه چیزی مثل بیستون رو میکنم

حالا کجایی؟

اون چیزی که میخواستی بکنی

قلب من بود که کنده شد

اون چیزی که آوار شد قد و کمر من بود

باور نکردم که تو این کارو کرده باشی

همیشه یک مرد دیدمت

چطور تونستی همه چیز رو خراب کنی

به چه قیمتی ؟!

___

باور نکرده ام

باور نکرده ام هنوز....


* باران طلایی *

1391 / 3 / 14


[ 91/03/14 ] [ 12:18 ] [ تیشتر هستم ]
داستان عشق پاکمان را برای کسی مگوی

داستان ناجوان مردیت را هرگز...

میترسم

میترسم رسم عشق و عاشقی

مرد و مردانگی

به فراموشی سپرده شود...



باران طلایی

9  خرداد  1391

[ 91/03/09 ] [ 15:55 ] [ تیشتر هستم ]

چشمم که به گنبدش افتاد دستم رو روی قفسه ی سینم گذاشتم

سلام امام رضای مهربونم

میدونی چند وقته  دعوتم نکردی بیام پیشت

واست یه خبر خوب اوردم

یادته هر وقت تلفن خونمون به صدا در میومد و یکی از اقوام برای خداحافظی زنگ میزد مامان پشت تلفن اشک میریخت

آرزو داشت

خیلی خوشحالم بلاخره مامان به آرزوش رسید و داره میره حج

هیچ وقت تحمل دیدن اشکاها ش رو نداشتم

ولی بلاخره به ارزوش رسید

اومده اینجا ازت خدافظی کنه

________

از ایست بازرسی رد شدیم  و یه راست قبل از ورود به صحن رفتیم اون قسمت تو حرم که مرده ها رو دفن میکنند

صدای تهویه ها حالم رو دگرگون میکرد

با سر انگشتام  از بین دو تا سنگ قبر حرکت میکردم

آدمایی که از کنارم عبور میکردن  سنگینی نگاهشون روم به خوبی احساس میشد

شاید به نظرشون ادم سبک مغزی اومدم

دلم نمیخواد هیچ وقت پا رو  اسم کسی بزارم

نمیخوام وقتی دنبال مرده ی خودم  میگردم  بقیه رو لگدمال کنم

شاید پا رو قبری بزارم که صاحبش یه قلب شکسته داشته باش

مخصوصا اینا که شیعه هستن

خدا گفته نمی بخشم کسیو که دل مسلمونی رو بشکنه چون  قلب این آدما خونه ی خدا و حسین شهیدشه

توی همه ی این قلبا حسین خونه داره حتی اگه شکسته نباشه...

______

مامان سرگردان دنبال اقوامش که فوت شدن میگرده به نوبت سر خاکشون میشینه فاتحه میخونه و میره سراغ بعدی

ولی من توی اون قبرستان سفید دنبال یه نفر میگردم /پیداش میکنم

دوتا گل سرخ دو طرف سنگ مزارش نقاشی شده

شهید حسین ابویی مهریزی

قاب عکسش بالای سقف بین بقیه عکسها خودنمایی میکنه

دوتا چشم مثل الماس/ آبی تراز دریا

وقتی شهید شد هنوز مادر ازدواج نکرده بود

وقتی که رفت  توی فامیل هر پسری که به دنیا اومد اسمش رو حسین گذاشتن

که فقط یک نفرشون سیب دو نیم  اون شد با همون چشم ها 

تاریخ تولد و فوتش رو با هم چک میکنم

فقط چند روز  تا بیست سالگیش مونده بود

فقط چند روز

منم  تا تولد 20 سالگیم چند صباحی بیشتر راه نیست

اون 17 اسفند بدنیا اومده و من 17 خرداد

بی صبرانه منتظر تولدم هستم

میخوام بدونم عشقم واسه تولدم چه سورپرایزی  داره

روز ها رو  شمارش میکنم برای 20 شدنم

اروم کنار سنگ قبرش میشینم

از چشم آبی ها دل خوشی ندارم ولی دایی با بقیه فرق داره

این چشم آبی هیچ وقت نمیمیره

مثل همیشه شروع میکنم به راز و نیاز کردن باسنگ قبرش

دایی جون  من همیشه بعد خدا و رضاش دردمو به تو میگم

هر حرفی با خدا داشته باشم  میام پیش تو تا پیش خدا برام پا درمیونی کنی

دایی جون به خدا بگو هرچه زود تر منو به عشقم برسونه

خسته شدم از این دوری

خسته شدم از بس از دور نگاهش کردم

کاراشو سرو سامون بده

دایی جون بهم گفته  صبور باشم  درکش کنم

بهم گفته هیچ وقت نمیتونه  غمم رو ببینه

بهم گفته میخواد بیستون رو برام بکنه

دایی منم مثل شیرین فرهاد دارم

یه بار که حرف میزدیم باهم گفت من میام و میبرمت و هیچکس نمیتونه جلومو بگیره

قند توی دلم آب میشه

دایی جون

خدا رو خوش نمیاد به خاطر مادیات  بهم نرسیم

کمکمون کن

اشکام  روی اسم مقدسش میریزه

اروم از جام بلند میشم  دوباره نگاهش میکنم

زیر لب میگم دایی اگه کارمو راه ننداختی  منم با خودت ببر

همراه مامان از گورستان حرم خارج میشم

روی یه فرش قرمز روبه روی گنبدش میشینم

مامان کتاب دعا باز میکنه ولی من خودم زبون دارم

با زبون خودم باهاش حرف میزنم

بارونه یواشی به صورتم و کف دست هام که به سمت اسمون بلند شده میریزه

امام رضا مثل همیشه کنار گنبد طلاییش ایستاده و  همه رو نگاه میکنه

با لبخند بهش میگم دلم میخواد  بیام اون بالا و گنبدت رو بغل کنم

باهاش کلی حرف میزنم

برای سلامتی و درست شدن کارهای اونی که اولین کسی بود که بهم گفت توی حرم برام نماز خونده  دعا میکنم

و به کار قشنگی که بهم یاد داده / نماز خوندن برای همدیگه می پردازم

امام رضا دوس دارم همینجا تو همین صحن ما رو با هم یکی کنی

حتی لباس عروسیم و حلقم رو هم انتخاب کردم

چند روز پیش توی بازار جلوی یک حلقه فروشی ایستاده بودم

یک حلقه رو انتخاب کردم و نظرمامان  رو پرسیدم

مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت این نخ باریک چیه

حلقه باید سنگین باشه

ته دلم گفتم مامان جون  عزیزدل من تازه داره کارش درست میشه وضعش در حدی نیست که من واسه این چیزا اذیتش کنم ...

ازش خواهش کردم بریم داخل تا حلقه رو دستم کنم

مامان با بی میلی همراهم اومد

جواهر فروش حلقه رو کف دستم گذاشت و من بی تامل توی انگشتم کردم

لبخند از روی صورتم محو نمیشد

حلقه رو وزن کرد و یک و نیم قیمت زد

سریع گفتم ببخشید نگین غیر اصل چند درمیاد که گفت 600 تومن

مامان با عصبانیت گفت نگین حلقه باید برلیان  باشه

از مغاره زدیم بیرون

مامان گفت یادته قبلا چه حلقه ای انتخاب کرده بودی

حلقه ی چهار میلیونی که الان خدا بدونه چنده !حالا میخوای حلقه ی600 تومنی دستت کنی

لبخندی زدم و گفتم مامان عشق من گرو یک حلقه نیست که کم و زیادش تاثیری داشته باشه

مامان پوز خندی زد و گفت لیاقتت همینه

خاستگارایی که دو برابر سلیقه ی ثابق و حالت میتونه واست خرج کنه رو  رد میکنی

که حلقه ی 600 تومنی دستت کنی

آرزوهاتو گذاشتی کنار ؟

هر وقت از جلوی گل پرنده ی بهشت رد میشیم مثل چی میچسبی به پنجره و میگی دلت میخواد اینجا ماشینتون رو گل بزنن

آرزوی عروسی تو هتل پردیسان رو دور ریختی ؟

حرفاش دلم رو زخم میکنه

دو شب پیش برام خاستگار زنگ زده بود و من مثل همیشه بدون کوچکترین شکی پسش زدم

چرا مامان نمیفهمه دخترش فاحشه ای نیست که یک عمر برای فخر فروشی  و رسین به ارزوهای مادیش به همخوابگی یک ادم ثروتمند بره

چرا مامان نمیفهمه دخترش آرزوهاش جمع شده تو داشتن یک نفر و بس

چرا مامان نمیفهمه که دخترش از بزرگ و کوچیکه ارزوهاش دل کنده

چرا همه فکر میکنن منم باید مثل بقیه باشم

چرا کسی باور نمیکنه که لیلی و مجنون بازم توی این دنیا وجود دارن

اگه حضرت فاطمه لباس عروسیشو به  فقیر و فقرا بخشید و دل از خاستگارهای ریز و درشتش کند و علی رو تو نداری کامل خواست

هنوزم هستن کسایی که آرزوهاشون .داشته هاشون. برتری هاشون

همه چیزو بدن تا به عشقشون برسن

ولی

خدایا

این ادما چقدر دیگه باید طرفشون رو درک کنن

خدایااااااا

نه عروسی تو هتل پردیسان رو میخوام

نه حلقه ی میلیونی

نه گل پرنده ی بهشت

نه هیچ و هیچ و هیچ و هیچ

دلم میخواست  بهم بگه  هنوزم دوسم داره

دلم میخواست ببینه که به خاطرش آرزوهامو کشتم

دلم میخواست بدونه وقتی  عشقش رو ازش گرفتن  چقدر کمرش خم شد که دست به خود کشی زد

دلم میخواست  بدونه وقتی برای بار دوم عاشق شد فهمید نباید خودکشی کرد

خودم بهش گفته بودم هر وقت شکست خوردی  محکم باش

اگه اون ولت کرد و دنبال زندگی خودش رفت

اگه حرفاش دروغ بود  عشق پاک و  کارایی که براش کردی اگه دنیای محبتت رو فراموش کرد

تو هم زندگیتو بکن

مثل خودش

خدایا وقتی بهم گفت دوسم نداره....

رفتم از توی وسایلم تیغم رو برداشتم

دویدم روی تراس

هیچکس خونه نبود

مامان رفته بود آش  برای همسایه ها ببره

افتاب توی صورتم خورد

همیشه ازش فرارمیکردم نمیخواستم پوست صورتم خراب بشه

نگاهم رو به خورشید دوختم

چشمام که از دیشب یه لحظه اروم نشده بود توی شعله هاش اتیش گرفت

تیغ رو به دستم نزدیک کردم و گفتم خدایا اگه  تو منو فرامکوش کردی

اگه عشقم خندید و بی تفاوت بهم گفت دیگه دوستت ندارم

من بلدم چطور خودم رو از دست تو و  بنده هات خلاص کنم

یه دفعه تموم حرفایی که خودم بهش زده بودم ریخت توی افکارم

جهنم دوباره ای که برام اون دنیام میساختن

مادرم که وقت نداری لقمه از دهن خودش گرفته بود ومنو بزرگ کرده بود

پدرم که منو شاه پریان صدا میکرد

دستم لغزید و تیغ  از لبه ی تراس به پایین پرت شد

خدایاااا بارانت با همه ی گستاخی و شیر بودنش واستاد تا دنیا از روش رد بشه

خدایا  بارانت نیمه ی خرداد بدنیا اومد و اول خرداد چشم از این دنیا بست....

 

اگه منو  دوسم دارید دعا کنید بمیرم

چون دیگه طاقت ندارم عشقو ازم بگیرن

من به خدا تو این روزا

روزی سه بار زنده میشم میمیرم

هرکی دلش به پاکیه دلم  ارادت داره

هرکی میدونه عاشقی از سر من نمیره

دعا کنه عذاب و مرگ  ناتموم من تموم شه

شب نشده زورای ناتموم من تموم شه

خاموش شه شمع زندگیم خدایا

رها بشم از غم تلخ دنیا

*  باران طلایی 1 خرداد91 *

[ 91/03/01 ] [ 16:37 ] [ تیشتر هستم ]

ای دوســـــــــت

کجـــ  ؟ ــ ؟ـای راه مانـــــــــــــــده ای ؟!


دیریســــــت

این ابر های سیــــــآه 

سخــــ.....ـــــت 
بر این سینه ی تــ  ــ ـ ـ ــ ـ   ـــ رک برداشته سنگیـــــــــــــــــنی میکند
بــــــــــــــــیا
بـــــــــــــــــــــــیا 

و

این ابـــــــر را از دوش خمیده ام بــــــــــردار


بارانی 
بــــ ارانــــــ ی  ام
ّبــســــ  ــــ  ــــــ یـــــار



باران طلایی

" 13 اردیبهشت 1391 " 23:30 "

[ 91/02/13 ] [ 23:48 ] [ تیشتر هستم ]


گر چه اینجا باران

میزند پرسه به پستوی بهار


گرچه

بوی خوش صبح

از سر کوچه ی عشاق به خوبی پیداست


آه و هیهات چه سود


سر درختی ها را

زده سرما و خزان


آفتاب دل هجران زده را

مشرق از غرب تهی تر شده است...


سوز و سرما ی بهار

پر شده تلخ  در این قلب سبک بال مرا


مهر می تابانند

مردمان بر سر و کوپال خیال


آسمان سبز نمایان شده است

از میان گل لبخند خدا


فرش این زندگی پر خس و خار

یک هوا

کمتر از احساس پر از جان من است...


روزهای خوش باغ

یاد شد یاس سپید همه رویای مرا


شب و روزی دارد

عالمی خاص تر از شهر پری واره دعا


نام اینجا که مکانیست عجیب

دل دیوانه ی عشاق لقب میدارند...



باران طلایی

" 3 اردیبهشت 1391 " 3 بامداد "

[ 91/02/06 ] [ 18:57 ] [ تیشتر هستم ]
روزهایم را شب گونه به سر میکنم

دلم گیر است و غرورم کماکان به زیر افتاده است

بی مهبا دل به دریای پستویم میزنم

به تلخی شبرا سپری میکنم و صبح را شیرینی سلام

میخواهم غم هایم را فراموش کنم

اما نمیگذارند

شاید هم نمی خواهند

و اینگونه است که پیام صبحگاهم را رفتن و آمدن یا آمدن و رفت پاسخ میگویند

اشکهای را قورت میدهم

سر در بالشتی فرو میکنم که دیشب هم هم اغوش گریه هایم بوده

سر در بالشت میکنم و آرزوی مرگ دوباره و دوباره در رویاهایم رخنه میکند

سپیدی صبحم به تاریکی میگراید

گویا زندگی دستی دارد برای چلاندن  این واماندگی ها 

زیر دوش حمام آواز سر میدهم

نرمی آب غم ها را ذوب میکند و عشق را بنزین می پاشد

حوله دور نحیفی رویاهایم می پیچانم

دوباره سلامی به عشق میگویم

ولی افسوس و افسوس که تنها جوابم این است که عشق نوشته های وبلاگ ها نیست

اما کسی چه میداند این وبلاگ برای من همه چیز است و همه چیز

به قول شاعر

تو مو میبینی و من پیچش مو

تو ابرو من اشارت های ابرو

اگر در دیده ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی


آری این گونه است به تمسخر گرفتن احساسات پاک یک ادمیزاد...

لباس عید بر تن میکنم

بابا دستی به شانه ام میفشارد : بابا خوبی ؟

سرم که روی گردنم سنگینی میکند پایین می اندازم

بغض گلویم را می فشارد

سکوت جاری میکنم اما بابا  کماکان و مصرانه دست بر شانه ام دارد و تکرار میکند :

دختر بابا خوبی ؟

صدایم را سخت ازاد میکنم :

خوبم 

بابا لبخندی میزند و اتاق را ترک میگوید

پرده ی پلکهایم  دریده میشوند

و اشک از لا به لای ترک های نگاهم بیرون میریزد

دیشب باران سختی می آمد

گویا آسمان هم از دردهای این دل آگاهی دارد

خواب شبهایم تعبیر شده است صدقه به کارم نمی آید

محبت به کام این زندگی ریخته ام

بخشیده ام قبل از انکه طلب بخششی در کار باشد

بخشیده ام و گفته ام میبخشم و خواهم بخشید تا خدا در آن روز که دستم به هیچ جا بندی ندارد

درست همان روز که کار دیگران به دیگران گیر است

من یک شاکی خصوصی داشته باشم که خود مهربانش باشد

و خواهم گفت بخشیده ام تا بخشیده شوم

بخشیده ام و تا توان در جان داشته ام طلب بخشش کرده ام از آنانی که رنجانیده ام

حسابم حساب است

عقل و منطقم کار میکند

اما

جایی که پای عشق در میان است

چشم بر حق خود بستم ام

بسته ام تا نبینم که به خاک انداخته شده ام

از کسی ترس واهمه نداشته باشم و ندارم

اما تاب زلالت مقابل دیدگان خودم را ندارم

اگر دلم حقارت میکشد

به درک

چشمش کور که عاشق است

حق همه ی انانی که محبت بیش از حد میکنند چیزی جز  شکستن نیست..

من غرورم را حفظ میکنم

خدا شاهد است

و او چه خوب گواهیست

و چه خوب است که میدانم خدایا تو پشتم ایستاده ای

بگذار هرکه میخواهد پشت خالی کند

سینه ی سپر کرده اش را از مقابل ظرافت هایم بردارد

من به زنانگی خودم ایمان دارم که تا تو هستی مرد تر از من منی نیست...

همان خدا شاهد است که من بیش از توانم مهر پای نهال عشق ریخته ام

که بی دریغ

بی کم و کاست بغض شبانه حواله ی تاریکی کرده ام و دم بر نیاورده ام

از ارتفاع ترسی ندارم

از زمین خوردن و خونین شدن دردی احساس نمیکنم

اگر صدای رعد و برق پرده ی گوشهایم را بدراند بیشتر شوق شنیدن پیدا میکنم

از موتور سوارانی که قصد کیفم را کرده بودند و ناکام ماندند

نمی هراسم

می هراسم

از عشقی که در دلم خانه دارد و بی مهری های یار تهدیدش میکنند

می هراسم از کاسه ی صبرم

دعا دعا میکنم

خدا خدا میکنم

که این کاسه لبریز نگردد

که این عشق را خاموش نکنند

عشقی که به بها بدستش آورده ام نه بهانه

کارد به استخوانم نخورد

وای از آن روز...

روزی که مهربانی ته بشد

این و آن را کنار گذاشته ام و زندگی ام را وقف گلم کرده ام

هم و غمم نوازش پرهای گل نازنین است

باد و بوران را به جان خریده ام

دستهایم را سایبان نازکی هایش کرده ام

و قلبم را پناه رنج هایش

افسوس

و

چه ناجوان مردانه

خارهای همین گل قلبم را از هم دریده است ...



11 فروردین "

[ 91/01/12 ] [ 2:56 ] [ تیشتر هستم ]

((  حرمت عشق  ))


عشق از روز ازل با دل ما نقش زدند

مستی و مهر همان روز به ما مهر زدند


عاشق و رند در این غربت و سوگ

خاک بر روی پر از نور زدند


کاسه ی عشق به هر سو دوران کرد ولی

عشق برداشته گل(gel)بر سر درویش زدند


شاهی و بزم به معشوق رسید

از بلندا لگدی سخت به مجنونه زدند


حرمت عشق فنا گشت و کسی شکوه نکرد

رسم دلدادگی با نیش زبان وصله زدند


سخت با این تن هجران زده تا کرد ازل

چوب تقدیر به نا حق به تن خسته زدند


حرف ها را به عداوت سر تعبیر زدند

گنهی ناکرده تهمت و دشنام زدند


قصه ی عشق سر کوچه به حراج زدند

دل باران زده را ساده به تاراج زدند


حرمت عشق عجب مردم ما میدارند

عشق نوشیده و جامش به گل(gal) دار زنند


ای خدا صبر ده بد ایامیست

دل ما را بشکستند و به پیمانه زدند


16 اسفند 90 ساعت4 بامداد...

           باران طلایی



[ 90/12/16 ] [ 13:10 ] [ تیشتر هستم ]
امروز بعد یه عمری وقتی مامانم خواست نماز بخونه منم سریع وضو گرفتم

کنارش ایستادم به نماز خوندن

خیلی دلم گرفت

با هر کلمه که میگفتم یکی از خاطراتم جون میگرفت

یادم اومد...

اولین چادرنمازی که واسم دوخت

یه چادر نماز سفید با گلای رز ریز سرخ بود که اولین نمازم رو باهاش واسه پدربزرگم خوندم

نمازی که فقط شیرین کاری های یک بچه ی 4 ساله بود

وقتی جانماز رو بستم زیر ش چند تا سکه بود که بابا بزرگ گفت خدا بهم جایزه داده 

چه خدای مهربونی بود

شاید اگه هر روز نماز میخوندم میتونستم  ارزوهای کوچیک خودمو با اون پولایی که خدا میداد براورده کنم

چشمم به جانماز بود و حواسم به مامان

چرا مثل قدیم مامان یواشکی زیر جانمازم پول نمیزاشت و  نمیگفت که خدا اونو داده ؟

میدونستم چرا

ولی جز اشک هیچ چیز برای باور کردن نداشتم

خدا هم فهمیده بود دیگه آرزوهامو با اون  سکه های کوچیک نمیتونستم برآورده کنم

آره

 دیگه آرزوهام زیر جانمازم جا نمیشدن ...

[ 90/11/17 ] [ 16:3 ] [ تیشتر هستم ]

باور نکرده ام

باور نکرده ام 

باور نکرده ام باورهایم  رنگ میبازند

باور نکرده ام که بد تر از بد آورده ام

کم اورده ام

باور نکرده ام

دلداری  ها را نمی شنوم 

نگاهم  به روی  سنگ فرش های  شکسته ی کوچه میریزد

دانه ی خرمایی رنگ  چشمهایم  غرق نمناکی اشک میشود

بالا پایین میشود بغض  جز و مد بدی به راه انداخته است ...

کیف پولم را باز میکنم پاکت  کلنکس را پاره میکنم یک دستمال بیرون میکشم  و پاکت را همراه باقی کلنکس ها  به سمت جوب پرت میکنم

از این همه بی نزاکتی تنفر دارم

دستمال را  با فشار روی سرخی لبهایم میفشارم

شاید سنگینی  دلم را کمتر حس کنم

دلم میخواهد زمین دهان گشاید و مرا ببلعد

از احساساتم از خودم از دلتنگی هایی که غرورم را فدایشان کرده ام

نفرین بر تک تک رویا پردازی ها

لعنت  به  کابوسهایی که  ارزوهایم را  قتل عام کرده اند

وای چقدر بد است ...بد ببینی و بدهکار هم بشوی واااااااااای 

چقدر بد است که همه میخواهند خودت را جای آنان بگذاری

و کسی نیست که بفهمد جای تو بودن هم درد دارد...

نه نمیخواهم... جای  مرا لحظه ای تامل کنید..نمیخواهم

جای خود بمانید و تنها بزرگی جایگاهتان را بر سر جای گاه خوش و خرم ما بکوبید

بزرگی همین است ...

کاش جای نظر دادن به راه رفتن دیگران کمی با کفش هایشان راه میرفتید...

ای خدا...

بی معرفتی هم حدی داشت...

لعنت به بدترین حس دنیا که هر از چند گاهی  دچارش میشوم

لعنت به احساس بی ارزشی

احساسی که تو پایین تر از هر کسی  هستی ...

میفهمی یعنی چه؟

احساس اینکه وقت میگزاری .فکر میگزاری. دل میگزاری

برای چه؟

فقط اومدم بگم عزیزم ..بانو

هرچی سرت بیاد حقته

خدایا اومدم بگم هر بلایی که لازمه منو دچارش کن

فقط منو ببخش

وای خدای بزرگ من چطوری میتونم اینهمه  رفتار های خاکستری و پی در پی رو  هضم کنم ...

چطوری؟ !

[ 90/11/12 ] [ 14:28 ] [ تیشتر هستم ]
بعضیا قلم دارن

بعضیا دل خوش دارن

بعضیا وقتی کم میارن چرت و پرت میبافن

بعضیا هم  یهو آب روی آتیششون ریخته میشه

یهو خاموش میشن ...یهو اتیش میگیرن

بعضیام دریان با یه نسیم ابراشون بارون میشه...

با یه تلنگر فرو میریزن با یه شکلات از ته دل شاد میشن

بعضیا دل نازکن ..بعضیا ککشون گزیده نمیشه

مثل چشم ها

اصلا به چشم های دور و بریات دقت کردی

بعضیا چشمهای معمولی دارن

بعضیا شیطنت امیز نگاه میکنن

بعضی ها به قول بابا جلبن میدونن کجا و کی رنگ نگاهشون رو عوض کنن

اما این وسط یه دسته هستن که کمتر توی عمرت  مثل نگاهشون رو دیدی

این دسته با چشماشون جادوت میکنن

این دسته ی محدود ساحرهها هستند

ولی این وسط یه بعضی هایی هستند که از طرز نگاه بعضیایی دیگه افسون میشن

این بعضی ها همون دل نازکان

همونایی که خودشون کم مشغله دارن که با درد دل بقیه هم گریه میکنن

این ادما همونایی هستند که وقتی میخوان  دو کلمه حرف بزنن هدفشون رو گم میکنن

چون نمیدونن از کدوم بنویسن ؟ چون یکی دوتا موضوع که نیس صدتاس ؟ میدونی ! ؟

خاله میگه  : اون رفت و زندگی کات شد...

نرگسی میگه : هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولت نیس...

شادی میگه: اگه اون بره من دیگه نمیتونم زندگی کنم میگه الی حرفشم نزن

با من حرف نزن منو دلداری نده نگو زندگی جاریست...

ولی مامان اعتقاد داره : عاشق یعنی اویزون !

از همه ی اینا که بگذریم منم واسه ی خودم یه کتاب حرف دارم ...

حرفا و اعتقاداتم توی دلم دفن بشه بهتره

چون!

بگذریم ....

[ 90/10/29 ] [ 23:51 ] [ تیشتر هستم ]


اول داستان دلمان را از کجا شروع کنم خوب است ؟!

با گذشت شروع میکنیم که نه سیخ بسوزد نه کباب !

از خود که میگذری زندگی شیرین می شود

ای کاش کمی از این گذشت را یاد میگرفتیم !

افسوس که پدر

جز خودخواهی و خود بینی چیزی به خورد ما نداد

انقدر خودمان را دست بالا گرفته ایم که در مقابل آینه چاره ای جز سر تعظیم فرود آوردن نداریم

 از گذشت چه حالیمان میشود ؟!

پدر آموز گار داشتن خوبیش این است که روز و شب را در کلاس درس سپری میکنی

و هر لحظه برایت یک درس رو میکنند

بابای آموزگار ما عادت جالبی داشت... سوال های بی جواب ما را با شعر پاسخ میداد

هر وقت محبت زیادی خرج این و ان میکرد

میگفتیم بابا جان آخر دلیل این مهربانی های بی اجر و مزد در چیست ؟!

و او تنها جوابش این بود که : تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد  باز

نا شکری نباشد اما گیس ما که سپید شد و بازی نرسید ...

شعرهای زیادی میدانست  ...انقدر شعر میخواند که دیگر با او همراه میشدیم

خودمان یک نفر را میگویم !

اما وقتی نوبت به ما رسید دور برگشت و اینجا بود که شاعر در وصف ما اینچنین گفت :

به ما که رسید آسمونه خدا تپید (( آره بابای من!))

شعر های بابا از ما شاعر ساخت  ولی هر وقت که خواستیم شعر جدیدی رو کنیم بابا گفت خیلی خوب است بابا ولی  شعر که برای تو نان و آب نمی شود

یک نفر نبود بگوید  : پدر جان! وقتی شعر به خورد مغز نقلی ما میدهی توقع داری قلوه ی ما منطق برایت بنوازد ؟!

به قول خودت وقتی که جیک جیکه مستونت بود ... فکر زمستونت نبود ؟!

امروز که شکسته ی فوران احساساته سد شده پشت دیوار دلمان شده ایم

چرا نمیگویی با محبت خار ها گل میشود !!!

چرا تایید نمیکنی دلبر ما دل ما برد و به ما رخ ننمود!!!

عاشقی را کذب می خوانی !؟

دل ما را با لیلی و مجنون بزرگ  کرده ای

سعدی به خوردمان داده ای

باباطاهر برایمان زمزمه کرده : به صحرا بنگرم صحرا تو بینم*به دریا بنگرم دریا تو بینم...

حال که احساساتمان یا همان احساساتم  درون حجب و حیای دخترانه ام رخنه میکند

ای کاش بیایی  تیزی بر بغض کبود شده ام زنی

ای کاش بیایی شعر و شاعری هایی که امروز خودت و اطرافیانم انکارش میکنند از درونم خالی کنی

کاش یک بار دیگر مرا از نو بسازی

این بار

بر سر سفره ای که خود نان نداری لقمه ای چرب از عشق در شکم کارد خورده  عزیز دردانه ات  فرو نکنی

جای شعر و شاعری بر شیرین زبانی های کودکانه ام بکوبی

چشم سفیدی هایم را با قهقه های خوش آهنگت پاسخ ندهی

شیطنت و شرارت هلیم را قربان صدقه نشوی

بگذار مهربان دل نازک لقب نگیرم ..

بگذار مرد بار بیایم به جای تمام نامردان

پدر

شاعری هایت را باور کرده ام

مهربانی هایت را دیده ام

احساسات را باور کرده ام ...احساسات را یاد گرفته ام...یاد گرفته ام که تو مردی مهربان بودی

و من تویی دوباره شده ام اما تویی که تاب بی محبتی ندارد

پدر دیده ام که هر بار بدی کردم  هربار رابطه ی مان شکر و اب میشد ومن تقصیر کار بود

تو ناز مرا گران خریدی

حال  که به اینجا رسیده ام

همه را چون تو گمان کرده ام

پدر کسی ناز ما را خریدار نیست

پدر تو کسی را نمی شناسی !

کسی میگوید ما همینیم که هستیم !

پدر یادت هست هر بار که دیر سر قرارهایمان میرسیدی داستان ها برایت چیدم

یاد داری چه سخت با تو رفتار کردم ؟!

پدر اکنون چگونه با تو بگویم که ساعتها ...روزها ...به انتظار نشسته ام ...

پدر محبت کرده ایم ...بی محبتی دیده ایم

پدرجان

کاش مرا به عشق و عاشقی عادت نمی دادی

کاش وقتی کنارت نبودم دم به دم سراغم را نمیگرفتی

پدر این روزها که کسی سراغم را نمیگیرد شکسته شده ام

ای کاش میگفتی تو برای دیگران دیگرانی . و برای دیگران دیگرانی هست...

افسوس که مهربانی هایت از من مجنونی ساخت

مجنونی که باور کرد محبت محبت می آورد

و ندانست محبت تحقیرش خواهد نمود

ای کاش همان طور که میگفتی دخترم باید محکم و بلند حرف بزند

قوی و استوار راه برود

کلمه ای هم به خود نهیب میزدی  که چرا این موجود پسر نشد تا شکسته و خار احساساتش نشود

تا وقتی محبت خواست راحت به زبان بیاورد

ته دل صاحب مرده اش کسی نباشد بگوید

بدبخت تو دختری ! تو ناز هستی نه نیاز !

تو نباید شروع کننده ی عاشقانه ها باشی !

دختر گدایی محبت نمی کند ...دختر شاه دل عاشق است

حال پدر باید صبر پیشه گیرم

بارها و بارها فرو بریزم

لبخند بزنم

و بگویم

همه چی رو به راه است....

باید مزحکی پیش گرفت باید خندید و خندید و  خندید انقدر بلند خندید که کسی بویی نبرد که پشت  کابل های نت دختری با شکلک پوزخند ونیش خند هق هق میکند

من...بانویی که با شیطنت و شیوه های خاص زندگی میکند

اما

خدایا نگذار باران چوب مرا بخورد...

پدر یادت هست ان روزها نداشتی برایم خوراکی و وسایل گران تهیه کنی تا کنار هم کلاسی هایم کم نیاورم

اما انقدر از بزرگ منشی هایت  آموخته بودم تا کلاس اولی باشم

اما سرم را مغرورانه بالا بگیرم ...دید بزرگ داشته باشم بخندم و بدانم

دختر شاه پریان حتی اگر نان خشک هم بخورد باز هم شاهزاده است

اما پدر.

پدر جان..

افسوس...

که با مهربانی هایت مرا شکسته ای...

[ 90/10/23 ] [ 0:12 ] [ تیشتر هستم ]

باران می بارید

درب حیاط را به ارامی بست

کسی نمیدانست

نمیفهمید در دلش چه میگذشت

پشت تاریکی شب خودش را مخفی کرده بود

کوچه خالی از رهگذر بالای پله های خانه ی همسایه کز کرد

نگاهش در امتداد کوچه حرکت میکرد

لباس هایش خیس باران

هم همه ی مهمان هایی که در خانه بودند تمرکز مادر را از غیابش پاک کرده بود

صدای باران آرامش بخش ترین تسکین دلتنگیهایش بود

اشکهایش را پاک نمیکرد

پلک هایش هر ماشینی که از کوچه ی تاریک شب میگذشت را دنبال میکرد

ماه ها گذشته بود

روزها با امید فرا رسیدن امشب به سر رسیده بود

و لحظه ها تلخیشان را به شوق این لحظات نیامده از دست داده بودند

برای امدن این شب نذر و نیاز ها کرده بود...

سرد بود

یکی از مهمان ها از درب خانه خارج شد (( : چه هوای بیخودی شده امشب ! ))

خودش را به در خانه ی همسایه چسباند

نفسهایش را حبس کرد تا از ترس حضور دیگری و دیده شدن در آن وضع خلاصی یابد

از تاریکی کوچه وحشت داشت

اما جرات باور کردن نیامدن او برایش دشوار تر بود

به آسمان رو کرد شکایت ها داشت

حرفهایی داشت برای بغض کردن !

ماه ها به عشق دیدن آبی چشمانت گذشته بود و تو نیامده بودی !

بارها به کوچه زد بارها به توهم اینکه کسی در را به صدا در آورده چادر به سر کشید به سمت در دوید و اما چیزی جز سراب پشت درهای بسته ندید

این روزها خودش را به بی خیالی زده

همیشه پشت درهای خیالش کسی ایستاده بود

کسی که حتی یک بار صدای در را به گوشهای مشتاقش نرساند

آن روزها گذشت

و این روزها جایش را پر کرد

این روزها

تو هستی

ولی او نیست

حال تو می آیی

و او

رمقی برای نشستن بر روی سنگ های مرمری پله های خانه ی همسایه را ندارد

روی نیمکت پارک مینشیند

چشم میدوزد به تاب هایی که باید ایستاده سوارشان میشد

سرسره هایی که باید برعکس رویش میدوید

اما حال مردمک چشمهایش سنگ شده بود

و سکوتی بین خودش و خودش و خودش تقسیم

سکوتی که کودکی با جمله ای ان را شکست :خانوم تفنگمو درستش میکنی؟

جعبه ی تفنگ را در دست میگیرد

لبخندش به روی کودک میگیرد

پسر بچه با خنده تفنگ نو را در دست میگیرد

کودک : خانوم شما هم برای پسرتون از این تفنگا بخرین خیلی خوبه

نگاهش سنگ کوب میکند

آینه ای در کیف ندارد که به چهره اش نگاهی بیندازد

یخ چشمانش ذوب میشود

یعنی انقدر بزرگ شده است ؟!

نه بزرگی در کار نیست و این تنها پیریست !!!

کاش جای پیر شدن ذره ای بزرگ میشد....

[ 90/10/04 ] [ 13:25 ] [ تیشتر هستم ]
دلم را گرفته اند

دلم را ترکانیده اند

دلم خوش است که شاید دیگران مرا خوب می نامند

دلم خوش است و نمیدانم چه مرگم است

دل سوخته ام تنهایی ندارم

خدا هست  اما اما اما

چه دردی چه حماقتی دارم

نمیدانم

دلتنگ که میشوم مرا خوب میخوانند

دلتنگم که میشوند دلیلش خوب بود من است . دلیلش پاکی و صداقت من است

دلیلش همه هست و آن که باید نیست

دلتنگم میشوند  و معنی دلتنگی را جور دیگر تفسیر میکنند

دلتنگی مرا به پای حماقتم بنویس بانو جان

دلتنگی مرا به پای ساده دلی هایم بنویس

از من دلخور شده ای ...میدانم ! دلت را رنجور نبینم ! دلت را محزون نبینم

اشک هایت را پا ک کن که طاقتی برایم نمانده ....

پاک کن و خودت را به راه دیگر بزن...بزن به راه بی خیالی و راه همیشگی خودمان

دلتنگی این و آن____ نیست خوب بودن توست

دلتنگی دیگران از سر ____نیست دلیلش بد نبودن توست

بانو جان بانوی من

عزیز مهربان

بانوی باران من

اشکت را پاک کن دوره ی من و تو گذشته است

دوره ی دوست داشتن گذشته

بانوی من باز که لغزیده ای

بانوی ساده دل من

شعرهایت را برایم بخوان

با من بگو از لحظه لحظه هایمان ...

بگو از آن چه بر آنشرلی مو قرمز گذشت و بر بانوی مو خرمایی من ده بار بدتر گذشت

آمده ام تا پشت دامنت را بگیرم .بگیرم تا دلتنگی هایت ...خرده های قلبت بر زمین نریزد ..

آمده ام مروارید های اشکت را تسبیحی بسازم و دلتنگی هایت را دانه دانه رد کنم

دلتنگی هایت را به من بسپار بانو جان ...اینجا کسی تاب شکستن زیر احساس کسی را ندارد !

اینجا کسی خم به ابرو نمی اندازد

دلتنگی هایت را نمیخرد

اینجا خوبی هایت خریدار دارد البته اگر خوبی باشد

بانو جان تو خوبی ؟ من که شنیده ام حالت خوش نیست...

این خوب بودنت را کجا پنهان کرده ای که دیگران میبینند و من که درون تو نشسته ام جز غم نمیبینم

دلتنگی دیگران برای من و تو ست؟

دلتنگی آنها شاید شاید ....

من کیستم؟ من به درک ! خوب است بانو ؟...خوب است بانو جان؟

تمام این دلتنگی ها دلتنگیست و اما !

دلتنگی تو پوچ ترین دلتنگی هاست

زیرا

زیرا که دلتنگی تو دوره اش گذشته است...

[ 90/10/02 ] [ 1:52 ] [ تیشتر هستم ]

امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من به شمار میاد

از لحظه ای که چشم باز کردم دارم خوب میارم

و این چیزی نیس جز آرامش !

ساعت 10:30 از خواب بیدار شدم  گوشیم رو از زیر بالشت بیرون کشیدم 15 تا میس کال دارم اوووو

مامان ... فاطمه ...مریم  با سه 4 تا اس ام اس
کجایییییی؟ زود بیا منتظرتم  ! جامیگیرم واست زود بیا دیگه ! چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟......

اصلا حس ندارم ...تازشم فردا امتحان آمار و احتمال که اصلا لای جزو رو باز نکردم

 (چرا باز کردم کم باز کردم :)) )

ولی دیگه بلند میشم تند تند حاضر میشم که برم دانشگاه..

 امروز آقای حورایی سخنرانی داره .. حیفه نرم دیگه شاید یه چیزی دسگیرم شد

رفتم و چه رفتنی

هرچی صحبت کرد جواب به مشکلایی بود که من داشتم و امیدوارم تموم بشششششششششششه


استرس ! اضطراب ! ترس از شکست ! نا امیدی ! فکر منفی ! زود قضاوت کردن ! فکر تنهایی !....

خیلی روم تاثیر گذاشت ...کلی به زندگی امیدوار شدم

بعدشم اومدم خونه  یعنی همین الان توی نظرات خصوصی نظر یه دوستی رو دیدم که بیشتر از دوسال پیش  با یه دعوای الکی دیگه به وب هم سر نزدیم
خیلی خوشحال شدم
خب این یه نشونه ی خیلی بزرگه

که یه دوستی که باهاش فقط ارتباط نتی داشتم براش مورد اهمیت هستم

خیلی حالم خوبه !

صحبت های دکتر حورایی رو یادداشت برداری کردم  واستون توی آپ های اینده میزارم

امیدوارم این اثر مثبت به شما هم انتقال پیدا کنه

همتونو دوس دارم ( چاخان)


در پناه و سایه ی خدا باشین !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظر خودتون رو در پست قبلی بگذارین !

[ 90/09/25 ] [ 2:41 ] [ تیشتر هستم ]
درباره وبلاگ

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو بآ ما کردی . . .
امکانات وب